نویسنده‌هایی که افسردگی داشتند

1396/10/24
0 194
نویسنده‌هایی که افسردگی داشتند

جالب است بدانید که نویسنده‌های مشهوری نظیر «رولینگ» و «تولستوی» با وجود داشتن بیماری افسردگی، تسلیم این بیماری نشدند و توانستند آثار بی‌نظیری خلق کنند. در این مطلب از آکسان پلاس به معرفی این نویسنده‌های مشهور می‌پردازیم.

 

از آشناترین نام‌ها در دنیای مدرن، «هری پاتر» است. پسر جادوگری که در طی افسردگی شدید نویسنده‌اش «جی. کی رولینگ» بسط و گسترش داده شد و جان گرفت.

 

ناگفته‌های رولینگ از افسردگی

رولینگ در دایره ترس از اندیشیدن و شک با این فکر که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد، شروع به نوشتن هری پاتر کرد. با خودش فکر می‌کرد اگر همه ناشران بزرگ در انگلستان از انتشار کتابش امتناع کنند چه اهمیتی دارد، اصلا بعدش چه اتفاق بدتری می‌توانست از شرایطی که در آن قرار داشت بیفتد؟! برای رولینگ پایین‌ترین نقطه‌ای که در آن قرار گرفته بود، پایان نبود. این موضوع فرصت‌های جدیدی پیش رویش گذاشت و در نهایت او را به موفقیت‌های چشمگیری رساند. شکست‌های شخصی به او انرژی داد تا روی علایق خود کار کند. او در سخنرانی خود در هاروارد گفت: «شکست به معنای دور شدن از چیزهای غیر ضروری است. من دست از تظاهر به خودم که چیزی غیر از این هستم برداشتم. شروع کردم برای تمام کردن تنها کاری که برایم اهمیت داشت. همه انرژی خود را گذاشتم. آیا واقعا در چیز دیگری موفق نمی‌شدم؟ شاید آن وقت هرگز عزم موفقیت در یک نقطه، جایی که واقعا به آن تعلق داشتم را پیدا نمی‌کردم. من رها کردم، زیرا بزرگ‌ترین ترسم را نشناختم و همچنان زنده بودم، همچنان دختری داشتم که او را ستایش می‌کردم. یک ماشین تحریر داشتم و یک ایده بزرگ. بنابراین پایین‌ترین نقطه‌ای که در آن بودم برایم پایه محکمی شد تا زندگی‌ام را از نو بسازم».

 

نوشتن هری پاتر تنها کمک برای افسردگی او نبود. رولینگ از کمک‌های پزشکی هم بهره گرفت، اما پزشک عمومی علی‌رغم نیاز فوری رولینگ به رسیدگی به موضوع، توجهی به او نکرد. متاسفانه این حکایت شباهت زیادی با داستان «گریم کوان» و تقابل اولیه او با پزشک عمومی دارد. آنها با فکر خودکشی معرفی می‌شوند و هر دو بار به سرعت از آن دور می‌شوند. این موضوع برای همه پزشکان نشان دهنده نیاز فوری برای آزمایش‌های سلامت روان است. خوشبختانه دکتر همیشگی اش نشانه‌های هشدار دهنده را در او دید و جدی بودن مسئله را درک کرد. پزشک، رولینگ را نزد یک مشاور فرستاد. رولینگ در مورد این دوران می‌گوید: «افسردگی یکی از بدترین چیزهایی است که تاکنون تجربه کرده‌ام. چیزی که فقدان توانایی روبرو شدن با این موضوع که شما دوباره شاد خواهید شد، فقدان امید، احساس بی روح شدن که بسیار متفاوت از احساس ناراحتی است. ناراحتی آسیب می زند اما یک احساس سالم است. لازم است که چیزها را حس کنی. افسردگی بسیار متفاوت است».

 

رولینگ وقتی که به داشتن افسردگی اعتراف کرد، اصلا خجالت نکشید که بگوید که فکر خودکشی هم در سر می‌پروراند. فکر خودکشی اغلب از افسردگی ناشی می‌شود، این بیماری که بر سر نویسنده‌ای مثل رولینگ نازل شد، خیلی بد هم نبود. او این حس را در کتاب‌های هری پاتر جاری کرد. داستان‌هایی که احساس تاریکی، سرما، ناامیدی و بی روح بودن را منتقل می‌کند.

 

رولینگ اینگونه ادامه می‌دهد: «مجبور شدم به زندگی 17 سال گذشته‌ام نگاه کنم و چیزها را به خاطر بیاورم. دو فقدان جدی و یک ازدواج شکست خورده و تولد سه بچه. این موضوع به مرگ مادرم هم خیلی ربط داشت اما اینها در عین حال خاطرات خوب زیادی را هم به یادم آورد».

 

وی همچنین اعتراف کرد که وقتی که فصل 34 از 36 فصل این کتاب را تمام کرد، بغضش ترکید. وقتی دید هری برای انتقام و رویارویی از والدمورت پا به جنگل گذاشت. او می گوید: «وقتی می‌نوشتم گریه نکردم، اما وقتی نوشتن را تمام کردم، احساسات انباشته شده‌ام یکباره منفجر شد، گریستم، گریستم و گریستم».

 

وی می‌گوید که یک هفته تمام طول کشید تا او به از دست دادن دنیای جادویی که خلق کرده بود عادت کند: «روزها ساعت هشت از خواب بیدار می‌شدم و واقعا احساس سبکباری داشتم و فکر کردم نمی‌توانم هر آنچه می‌خواهم، بنویسم. فشار از بین رفته بود. این طور نبود که هری از زندگی‌ام رفته باشد، به خاطر این بود که او همیشه در زندگی‌ام بود».

 

وی قبل از نوشتن هری پاتر، افسردگی شدیدی داشت به گونه‌ای که هر صبحی که از خواب بیدار می‌شد انتظار داشت که دخترش مرده باشد. خودش پذیرفته که مجموعه هری پاتر تلاش برای اصلاح کردن کودکی‌اش و پایان بخشیدن این مجموعه با دادن یک خانواده به هری پاتر بوده است. او می‌گوید: «من سال‌ها از پدرم می‌ترسیدم و به شدت تلاش می‌کردم که تایید او را به دست آورده و شادش کنم. بعد به نقطه‌ای رسیدم که دیدم نمی‌توانم بیشتر از این کار انجام دهم، بنابراین چند سال است که با پدرم ارتباطی ندارم».

 

آدلاین ویرجینیا وولف

آدلاین 12 سالش بود، اولین بار بعد از مرگ مادرش علائم شدید تغییرات خلقی در او آشکار شد. بعد از آن در دوره‌های افسردگی به تندرت صحبت می‌کرد و غذا می‌خورد. چندین نوبت هم کارش به فضای بستری شدن در آسایشگاه رسید. وقتی حالش خوب بود زیاد می‌خندید، خوب می‌نوشت، دوچرخه‌سواری می‌کرد و تاریخ می‌خواند. در جلسات نقد ادبی و گردهمایی‌ها شرکت می کرد و مثل آدمی که هیچ مشکلی ندارد، حرف می‌زد. دوره‌های افسردگی او هیچ‌گاه منظم نبود. گاهی کوتاه می‌آمد و زود می‌رفت و گاهی سال‌ها دست از سرش برنمی‌داشت. این دگرگونی حسی در کمتر از 20 روز تنها یک دلیل داشت، افسردگی دو قطبی! خیلی‌ها می‌گویند اگر وولف درمان شده بود، دیگر شاهکارهایی مانند «به سوی فانوس دریایی» و «خانم دالووی» را از او نمی‌خواندیم، زیرا وولف بیماری خود را الهام بخش داستان کتاب‌هایش می‌دانست.

 

ارنست میلر همینگوی

اسم «ارنست میلر» که می‌آید، همه یاد «پیرمرد و دریا» می‌افتند. کتابی که با آن جایزه نوبل را از آن خود کرد. همینگوی از نوجوانی علائم افسردگی را داشت. وقتی در سال 1928 پدرش خودکشی کرد، نشانه‌های افسردگی در او چنان اوج پیدا کرد که او را برای شوک درمانی به بیمارستان بردند. او ماجراجویی را دوست داشت. شکار حیوانات وحشی از علایق او بود و از جمع کردن اسلحه‌های شکاری دور و برش لذت می‌برد. زندگی عاطفی موفقی نداشت و با هر کسی ازدواج می‌کرد، به دلیل اختلال شدید دو قطبی که داشت، رابطه‌اش خیلی زود منجر به طلاق می‌شد. در طول عمرش چیزی حدود چهار بار ازدواج کرد. همینگوی در بهار سال 1961 یک بار تصمیم به خودکشی گرفت که اطرافیانش متوجه شدند و دوباره برای شوک درمانی او را در بیمارستان بستری کردند. این فکر هیچ‌گاه رهایش نکرد. او سرانجام با یکی از تفنگ‌های شکاری محبوبش، گلوله‌ای در سرش خالی کرد.

 

فرانتس کافکا

کافکا به دوست نزدیکش وصیت کرده بود که تمام آثار او را قبل از این که بخواند، بسوزاند. نمی‌خواست هیچ ردی از نوشته‌هایش باقی بماند. «ماکس برود» اما دلش طاقت نیاورد نوشته‌هایش را خاکستر کند. آنها را منتشر کرد و همین شد که نام کافکا به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی زبان قرن بیستم بر سر زبان‌ها افتاد. سال 1917 بود که به بیماری سل مبتلا شد و چندین ماه در نقاهت بیماری خود به سر برد. می‌ترسید شرایط روحی و جسمی او باعث نفرت دیگران از وی بشود. در بیشتر دوران زندگی خود افسردگی و اضطراب شدید داشت. با هر بیماری، نشانه‌های افسردگی در او بیشتر می‌شد. میگرن، بی‌خوابی و مشکلات جسمی دیگر در تمام دوران زندگی دست از سرش بر نمی‌داشت. می‌خواست با خوردن غذاهای گیاهی و شیر، جسم نحیفش را تقویت کند. دست آخر همان شیر پاستوریزه نشده باعث بروز بیماری سل و در نهایت مرگ او شد.

 

سایر مطالب مرتبط با فرهنگ ایران و فرهنگ ملل را در سایت آکسان پلاس مطالعه کنید.

پسندیدم
اشتراک‌گذاری:
مطالب مرتبط
بیشتر بخوانید
50 جمله معروف از بزرگان عکاسی

50 جمله معروف از بزرگان عکاسی

1396/09/02
امروز در این مقاله برای علاقه مندان به حرفه عکاسی،  50 جمله معروف و الهام بخش را از عکاسان بزرگ دنیا گذاشتیم تا منبع انگیزه ای گردد برا...
داشتن کار پر درآمد با سرمایه کم

داشتن کار پر درآمد با سرمایه کم

1396/07/26
با 40 قانون جالب در جهان آشنا شوید!

با 40 قانون جالب در جهان آشنا شوید!

1397/05/25
چه کسانی عمر بیشتری دارند؟!

چه کسانی عمر بیشتری دارند؟!

1397/05/26
مشاهده